تبليغاتX
ღ ریتم عشق ღ





















ღ ریتم عشق ღ

 

صدای ویبره میاد،حس می کنم دارم خواب می بینم!بی خیالش می شم...چند مین بعد دوباره صدای ویبره میاد! توخواب و بیداری دستم و می برم زیر بالش و موبایلمو پیدا می کنم! شماره رو نمی شناسم،حتما" باز اون خل دیوونه ست !! لعنت به تو! الآنم وقت زنگ زدنه؟  ریجکت می کنم ...

داشتم فکر می کردم موبایلم اونجا چیکار میکرد که یادم افتاد دیشب تا 3 اس ام اس بازی میکردم که یهو خوابم می بره ! اه...مثه اینکه دست بردار نیس... این دفه جواب دادم : بلازده؛ دیوونه چی می خوای از جوووو...! صدایی ازپشت گوشی :سلام خوابالووو؛ تو که هنوزخوابی! پاشو تنبل خان؛ مثه اینکه حسابی بهت خوش میگذره هاااا؛ می دونی ساعت چنده ؟! صدای دوستم فاطی بود...

گفتم چند ؟ گفت: ساعت به وقت من میشه 1.36 دقیقه اما به وقت تو فک کنم نصفه شب ! شایدم نزدیکای صبح !! واسه یه لحظه شوکه شدم ! به موبایلم نیگا کردم دیدم راس میگه...واااااای ! امروز صبح قراربود برم یه جایی !!!!! بعداز مکالمه تلفنی بالاخره ساعت2 در حالیکه محکم به تختم چسبیده بودم،با هزارجون کندن ازخلوت وآرامش اتاقم دل کندم وبلند شدم.

با چهره ایی اخمو رفتم طرف آشپزخونه اما با دیدن قهوه جوش پرازقهوه داغ که داشت ازدوربهم چشمک میزد اخمام وا میشه.

داداشی نیگام میکنه ومیخنده : به!!چه عجب!!شطوری؟  "البته منظورش شتر بود تا شطور " حوصله کل انداختن و نداشتم! جوابشو ندادم وفقط به یه زبون درازی اکتفا کردم .

درحالی که فنجون قهوه رو دستم گرفته بودم به این فکرمیکنم که واسه ناهارچی درست کنم؟هرچی فکرمیکنم غذایی به ذهنم نمیرسه که هم آسون باشه هم زود آماده شه !! پس به این نتیجه میرسم که ناهار و داداشی درست کنه چون ناهار وشام دیروز با من بوده . 

فنجونم و لب میزآرایش گذاشتم و کمی به سروصورتم ور رفتم شاید مدتها می شد به خودم دقیق نیگا نکرده بودم. به نظرمی رسید چندین سال قعرجنگل های آفریقا گم شده بودم که چهره م به آدمیزاد نمی رفت ! دست به کارشدم و تقریبا" یک ساعتی طول کشید تا قیافه م قابل تحمل شد !!

با خیال راحت TV وروشن کردم...VIVA داشت DANNY پخش میکرد...آهنگ EMELY خیلی زیباست...محو آهنگش شدم

I'm hiding from myself

I'm so scared to be on the edge

It's like everytime we take a breath

I die a little bit

I cry a little bit

Emely

Where are you now

Emely

I'm crying now

One day's becoming stright

It's you stright anyway

It's almoust like it seems to be

I die a little bit

I cry a little bit

Emely

Where are you now

Emely

I'm crying now

 

بهتون پیشنهاد میکنم که موزیک ویدیوشو ببینین...حتما"خوشتون میاد

ساعت داره 4 میشه و خبری از ناهارنیس ! داداشی داره فیلم می بینه ؛ مثه اینکه قصد غذا درست کردن و نداره ! دست ازپا درازتر می رم سراغ یخچال وغذایی که ازشام دیشب مونده بود وگرم می کنم ومی خورم !بعداز خوردن ناهار و کل انداختن با داداشی میرم سراغ دفتر نت ام ! چون Pick ام و گم کردم نتونستم تمرین کنم ، فقط از رو دفترم مرور کردم وذهنی ساز زدم ...


 

بعد نوشت :

نزدیکای عصربود از سکوتی که تو خونه حکمفرما شده بود یه هو احساس خفگی کردم وبا داداشی رفتم بیرون ...بعداز خرید میوه وکلی خرت وپرت واسه شام قرار شد بریم پارک ،بدجور دلم می خواست مثه بچه ها برم تاب بازی اما هوا بیش ازحد گرم بود؛ ترجیح دادم تو ماشین بمونم وازباد خنک کولر که صورتم و نوازش می داد لذت ببرم...تقریبا" 9.10 برگشتیم خونه و نرسیدیم سریال مون و نیگا کنیم " همسر یا دردسر واقعا" سریال جذابیه "


این روزا به خاطر کنجکاوی مسخره ای که 3 سال پیش کرده بودم وارد ماجرایی شدم که هیچ ربطی به من نداشت ! همش به این دارم فکرمی کنم که زندگی مشترکشون به کجا کشیده می شه؟ دخترکوچولوشون ستایش چی می شه؟ اه.. ! بهتره به احساسات دیگران و خصوصیات زندگی مشترک کسی فکرنکنم چون مثه همیشه دچار اشتباه می شم.من اصلا استعداد این جورکارها رو ندارم ...

آشنایی با شور

جدایی با درد

و نشستن در بهت فراموشی-

یا غرق غرور؟

  

بعضیا ازم می پرسن که چرا اسم بلاگم و ریتم عشق گذاشتم واین همه اسم خوشگل ؛چرا این؟؟

می خواستم بگم که هر از چند گاهی ما با اشخاصی روبه رو میشیم که تمام اعمال و ریتم حیاتی بدن ما رو تحت   تاثیر خودشون قرار میدن که من بهش میگم ریتم عشق و چون به حرفی که زدم معتقدم و شخصا" تجربه ش کردم اسم بلاگمو ریتم عشق گذاشتم

 

پ.ن : قطارمی رود؛ تومی روی؛ تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... 13 

پ.ن : مطالب این پست و که قبلا" نوشته بودم و دوست نداشتم به خاطر همین دست نوشته ی خودم و جاش گذاشتم.

پ.ن : دکتر علی شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت23:51توسط نگین تک ستاره ی شب های مشرقی | |

 

امروزبیست وسومین برگ ازدفترتابستون هم ورق خوردو من همچنان با حسرت به گذشته روزم و بیهوده سپری میکنم ! توی این مدتی که دانشگاه بودم اصلا" حوصله ی نوشتن و نداشتم.نمی دونم چرا دیگه نمیتونم بنویسم! چقدرسخته اینکه بخوای بنویسی اما نتونی بنویسی!

نمیدونم چرا اینقده سهل انگارو بی خیالم ! خیلی کارها رو آسون می تونستم انجام بدم ونتیجه مطلوب بگیرم اما انجام ندادم!چون احمق بودم وخودرای...غفلت کردم...!

"کارای غلطی که انجام میدادم،شک نداشتم که درسته اما به کل نتیجه عکس میداد!! کجای کار خراب بود؟ روراست بودن من ؟ یا بی رحم بودن دیگران؟

خیلی اتفاقا توی این چند ماه افتاد؛خیلی ها دلمو شکوندن ،کارای احمقانه ای کردم که دیگه قابل جبران نیست؛ دوباره آدما اومدن و من وبا یه دنیا خاطره تنها گذاشتن!! الان بیشترازهمیشه احساس تنهایی میکنم اما...مگه میشه همه چی و  فراموش کرد و بی خیال شد؟

دلم میخواد خودم و از بایدونبایدهای زندگی رها کنم! دلم میخواد فریاد بزنم”من زنده م” ؛ دلم میخواد فریاد بزنم دلتنگم ...!حسابی ریختم به هم ...

چرا کسی من و نمی بینه؟چرا کسی من و نمی فهمه؟چرا کسی نمی فهمه درونم چه خبره؟ "من و نمی بینن" این فکریه که این روزها آزارم میده!! خستم...خسته ! خسته از این که هستم !

چه خوب می شد اگه ما آدما بدون رودرواسی حرفای دلمونو به همدیگه میزدیم وبه جای پیام پنهونی مخفی در پشت کلمه های به ظاهرموجه و بی منظور،روراست وبی شیله پیله ارتباط کلامی برقرار میکردیم که جای هیچ شک و شبهه ای واسه همدیگه باقی نمی ذاشتیم؛ اونجوری حداقل همه تکلیف خودشون و می دونستن و از روی حدس و گمان رفتارها هر لحظه تغییر نمیکرد !

این روزا دلم میخواد با یه نفرحرف بزنم...کسی که پیله ای نفوذناپذیر به دور خودش تنیده و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن و نمی ده،دلم میخواست اجازه می داد به روحش نزدیک بشم واحساسش ولمس کنم...دلم خیلی واسش تنگ شده؛ خیلی وقته صداشو نشنیدم؛ چندین بارگوشی و برداشتم که بهش زنگ بزنم؛sms بدم اماهر دفه جلوی خودم و احساسمو گرفتم چون حس می کنم با تلفن زدنم مزاحمش میشم؛حس می کنم با تلفن زدنم به جای نزدیک شدن بهش؛بیشتر از پیش ازش دور میشم !

" در من این جلوه ی اندوه زچیست؟

در تو این قصه ی پرهیز-که چه؟

در من این شعله ی عصیان نیاز،

در تو دمسردی پاییز-که چه؟  "

 عقلم می گه به نفعمه از خیر دوستی و دوست داشتن...بگذرم تا همه از شر رفتارنابهنجارم راحت شن! اما ذهنم مثه کنه به فکرش چسبیده و لحظه ای آرامش خیال ندارم! اون اصلا به این چیزا اهمیتی نمیده و این منم که بی دلیل واسم مهم شده و صداش بهم آرامش می ده! همیشه آروم؛ملایم؛ متین و مرموز حرف می زنه، همیشه پرانرژی و سرحال ؛ فرهنگ فکریش هم با دیگران فرق داره !! فردا هم تولدشه...

این روزا همش توخونه ام ! فروردینی هم نیستش؛رفته دانشگاه! تابستون و کارورزی داره ! حالا دیگه واقعا" توی این شهر ارواح تنها شدم ...

مثه اینکه زیادی حرف بی ربط زدم؛ فکر کنم واسه امروز کافیه !

 

پ.ن : کیا جونم ؛عزیزم ؛ تولدت مبارک

بوس

 " چشمانم را به روی همه کس می بندم ،تمام نگاهم را برایت کنار میگذارم "

پ.ن : در میان من و تو فاصله هاست – گاه می اندیشم – می توانی تو به لبخندی این فاصله ها را برداری

پ.ن : این روزاهیچ تنوعی وجو دنداره ، نه شادی، نه هیجان و نه اتفاقی که روزمرگی دقایق کسالت بار رو از بین ببره !

 

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت20:2توسط نگین تک ستاره ی شب های مشرقی |

 

 

میان خیال و ادراک آدمی فاصله ای است که جز اشتیاق او چیز دیگری نمی تواند آن را طی کند

بهشت آنجاست ، پشت آن در ؛ در اتاق مجاور

اما

اما من کلید آن در را گم کرده ام یا شاید در قفل دری دیگر نهاده ام

تو نابینا هستی و من گنگ و لالم!  پس  دست هایت را دردست های من بگذار تا یکدیگر را بهتر دریابیم

ارزش آدمی به آنچه بدان می رسد نیست بلکه در آرزوی رسیدن به آن است

برخی از ما همچون گوهر و برخی همچون برگ

اگر سیاهی برخی از ما نبود ، سفیدی ناشنوا می ماند

اگر سفیدی برخی از ما نبود ، سیاهی نابینا می ماند

جبران خلیل جبران

 

 خیلی دلم گرفته....دلم می خواد یه عالمههههههههههههههه گریه کنم....

حتی حوصله ی اسمایلی هم ندارم !!

 

+نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت16:52توسط نگین تک ستاره ی شب های مشرقی | |

ديشب شب خيلي بدي بود.خوابم نمي برد؛تو اتاقم رو فرش دراز كشيده بودم وهمش به بچه بازيام وكاراي احمقانه ام فكر ميكردم.اعصابم از دست خودم خط خطي بود...همينجور اشك ميريختم واس ام اس ميزدم؛ سر درد عجيبي داشتم..نفسم بالا نمي اومد...داشتم خفه ميشدم. طرفاي ساعت ۴ از بس گريه كرده بودم خوابم برد؛ صبح حدود ساعت۸.۳۰ يهو از خواب بيدار شدم...يه خواب بد ديدم ...خواب ديدم كه پشمک یه سیلی محکم بهم زد و گفت:از اينجا برو؛ديگه نميخوام ببينمت؛حالم ازت بهم ميخوره!!! بعد دستم و گرفت من و برد يه جايي كه شبيه به كوير يا بيابون بود!خيلي ترسيده بودم وميلرزيدم اما اون فقط به من ميخنديد ولذت ميبرد!دستشو گرفتم وعاجزانه التماس كردم كه من واينجا تنها نذار؛من و با خودت ببر اما عاري از هر گونه احساسي دستمو پس زد و دور شد...هر چي داد ميزدم كسي كمكم نميكرد..هيشكي نبود كه منو از اون بيابون وحشتناك نجات بده...بيدار كه شدم همه جا رو نيگا كردم ديدم فقط يه خواب بوده...خوشحال شدم؛گفتم حتما" اون اس ام اس ها رو هم تو خواب ديدم؛موبايل و برداشتم ديدم ۸ تا ميس كال و ۱۱ تا اس ام اس داشتم اما هيشكدومشون از پشمک نبود به خاطر همين نخوندمشون؛رفتم تو Inbox...تو دلم خدا خدا ميكردم كه اونا همش خواب بوده باشه...اما..نه! همه اس ام اس هاي ديشب اونجا بود...يه حقيقت تلخ... دوباره اشك تو چشام جمع شد...اي كاش...!! ساعت۹.۳۰ بود كه اس ام اس زدم و صبح بخير گفتم...اين ديگه واسم شده بود يه عادت كه هر روز صبح اول به اون صبح بخير بگم...اس ام اس دوم؛سوم و... ولي آخرش به يه متاسفام ختم شد...يهو مامان اومد تو اتاقم...يه چشم غره اي رفت و گفت: بازم اس ام اس؟مشكوك نيگا ميكرد!!آخه رو تختم نخوابيده بودم... بالاخره به خودم يه تكوني دادم و بلند شدم...بدنم كوفته بود! آخه فك كن؛ رو فرش بدون بالش و پتو و..بخوابي!!! چه شود!! اول از همه رفتم سراغ تلفن و به بابا زنگيدم كه بهش يادآوري كنم به معاون آموزشي دانشگاهم در رابطه با انتخاب واحدم تلفن بزنه.بعدش رفتم صبحونه بخورم؛مامان هي غر ميزد كه امروز چه خبره زود بيدار شدي؟! آخه من عادت دارم تا ۱۲–۱۱.۳۰ ميخوابم! تو خونه ما همه روزه ان جز من ! رفتم قهوه درست كردم وصبحونه مختصري خوردم فقط به يه فنجون قهوه تلخ تلخ با دو تا شكلات مغزدار(از اونايي كه دوست دارم) اكتفا كردم. حوصله ي هيچ كاري و نداشتم...داغون بودم! تلفن و برداشتم كه به فرورديني بزنگم اما يادم افتاد كه الآن بايد خواب باشه.آخه اين گل دخمل شبا تا سحر بيدار ميمونه و وقتي سحري خورد ميخوابه تا۳–۲ عصر...دوباره به بابا تلفن زدم  وگفتم كه بياد خونه تا با هم بريم يه جايي..آخه كار داشتم..! قول داد تا ۲۰ مين ديگه خونه ست!! من ساده رو بگو رفتم آماده شدم ؛مثه هميشه حوصله ي آرايش و نداشتم ؛ يه ضد آفتاب و رژگونه و رژ لب صورتي كمرنگ زدم...نه پنكيك..نه ريمل و...!! هيچي... اين دفه مانتو بلندم و پوشيدم چون حوصله ي چادر و نداشتم... نيم ساعت گذشت اما بابا نيومد! بهش زنگيدم گفتم اين ۲۰ مين بود كه ميگفتي؟ بابا گفت:كار دارم ؛نمي تونم بيام ! خداحافظ...و ارتباط قطع شد!! اصلا" مهلت نداد حرف بزنم!! منم دست از پا درازتر رفتم لباسامو عوض كردم!

دوباره موبايلم و گرفتم و شروع كردم به اس ام اس زدن...فكر مي كردم با گذشت زمان همه چي درست ميشه اما هر ثانيه كه ميگذره وضع بدتر ميشه ! اي كاش از اول راستشو بهش گفته بودم... به خدا سخت پشيمونم...ميخوام همه چي و درست كنم...اما...!

ناهار هم نخوردم...اشتها نداشتم...! به اين ميگن  بي اشتهايي عصبي !!! ۱ساعت پيش به دخمل فرورديني تلفن زدم وبا هم حرفيديم...اين بار حرفاش يه جور ديگه بود! خيلي بهم كمك كرد..باعث شد تا تصميمم و بگيرم...مرسي گلم. تو هميشه بهترين دوست من بودي و هستي...يه آجي خوب و دوست داشتني...

نميدونم چرا مدتيه از خدا و نماز و...غافل شدم؟!!!! من چه مرگمه !!!چيزي كه اين روزا خيلي بهش نياز دارم خلوت و راز و نياز با خداست...نبايد ازش غافل بشم...

(ياد آريد) روزي را كه خدا همه شما را به عرصه محشر (براي حساب) جمع ميگرداند و آن روز؛ روز احساس خسارت و پشيماني(بدكاران) است. [ تغابن آيه۹]

الآن داشتم فكر ميكردم چقدر خوبه آدم كسي رو داشته باشه كه بتونه حرفهايي رو كه در اعماق وجودش تلنبار شده رو بگه تا سبك بشه؛ حرف هايي كه مال خودشه و هيشكي جز خودش و خدا از اون خبر نداره... ولي من دارم از دستش ميدم...

بي توجهي به محيط نوعي اعتراضه... تو هم اول از اين روش استفاده كردي اما من خنگ نفهميدم !! اي كاش ميتونستم كشفت كنم !

مگه براي هر خيري؛ اجري  و براي هر شري مجازاتي تعيين نشده؟؟ من حاضرم  تاوان تعجيل كودكانه ام و بپذيرم...اما نه اينجوري..! نه با ترك كردن !... اين راهش نيست ! حتما" يه راهي واسه جبران يا تعديل اشتباه وجود داره.. من و ترك نكن! كمكم كن...! من مي ترسيدم  كه حقيقت و بگم... مي ترسيدم از دستت بدم غافل از اينكه ترس از شكست ؛شكست مياره...

اين دل لعنتي من، حسرت زده و پشيمون به گذشته پر ميكشه...گذشته اي كه همش خاطره ست... من با اين دل شكسته و رنجور چيكار كنم؟

پ.ن : اي كاش مي دونستم فردا چي پيش مياد تا امروز رو اونجوري كه لايق فرداست بسازم

پ.ن : روت و از من برنگردون؛ مي دونم كه تمنام بيهوده ست اما بدون كه بعد از خدا ؛ تنها اميدم تو هستي پشمک جونم

SaNi ChoKh SoYRaM

ديشب براي خودم چقدر عاشقانه گريستم

دلتنگ مثل هميشه در سكوت خانه گريستم

تنديس بغض دلم شكست زخم هاي تنم شكفت

از بس كه مبهم و بي نشان در اين كرانه گريستم

ديشب شبيه كسي ميان آن دقايق آخرين

از كوچه هاي غريب تا مسير خانه گريستم

+نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت23:33توسط نگین تک ستاره ی شب های مشرقی | |