|
صدای ویبره میاد،حس می کنم دارم خواب می بینم!بی خیالش می شم...چند مین بعد دوباره صدای ویبره میاد! توخواب و بیداری دستم و می برم زیر بالش و موبایلمو پیدا می کنم! شماره رو نمی شناسم،حتما" باز اون خل دیوونه ست !! لعنت به تو! الآنم وقت زنگ زدنه؟ داشتم فکر می کردم موبایلم اونجا چیکار میکرد که یادم افتاد دیشب تا 3 اس ام اس بازی میکردم که یهو خوابم می بره ! اه...مثه اینکه دست بردار نیس... این دفه جواب دادم : بلازده؛ دیوونه چی می خوای از جوووو...! صدایی ازپشت گوشی :سلام خوابالووو؛ تو که هنوزخوابی! پاشو تنبل خان؛ مثه اینکه حسابی بهت خوش میگذره هاااا؛ می دونی ساعت چنده ؟! صدای دوستم فاطی بود... گفتم چند ؟ گفت: ساعت به وقت من میشه 1.36 دقیقه اما به وقت تو فک کنم نصفه شب ! شایدم نزدیکای صبح !! واسه یه لحظه شوکه شدم ! با چهره ایی اخمو رفتم طرف آشپزخونه اما با دیدن قهوه جوش پرازقهوه داغ که داشت ازدوربهم چشمک میزد اخمام وا میشه. داداشی نیگام میکنه ومیخنده : به!!چه عجب!!شطوری؟ "البته منظورش شتر بود تا شطور " درحالی که فنجون قهوه رو دستم گرفته بودم به این فکرمیکنم که واسه ناهارچی درست کنم؟ فنجونم و لب میزآرایش گذاشتم و کمی به سروصورتم ور رفتم شاید مدتها می شد به خودم دقیق نیگا نکرده بودم. به نظرمی رسید چندین سال قعرجنگل های آفریقا گم شده بودم که چهره م به آدمیزاد نمی رفت ! با خیال راحت TV وروشن کردم...VIVA داشت DANNY I'm hiding from myself I'm so scared to be on the edge It's like everytime we take a breath I die a little bit I cry a little bit Emely Where are you now Emely I'm crying now One day's becoming stright It's you stright anyway It's almoust like it seems to be I die a little bit I cry a little bit Emely Where are you now Emely I'm crying now بهتون پیشنهاد میکنم که موزیک ویدیوشو ببینین...حتما"خوشتون میاد ساعت داره 4 میشه و خبری از ناهارنیس !
بعد نوشت : نزدیکای عصربود از سکوتی که تو خونه حکمفرما شده بود یه هو احساس خفگی کردم وبا داداشی رفتم بیرون ...بعداز خرید میوه وکلی خرت وپرت واسه شام قرار شد بریم پارک ،بدجور دلم می خواست مثه بچه ها برم تاب بازی اما هوا بیش ازحد گرم بود؛ ترجیح دادم تو ماشین بمونم وازباد خنک کولر که صورتم و نوازش می داد لذت ببرم...تقریبا" 9.10 برگشتیم خونه و نرسیدیم سریال مون و نیگا کنیم " همسر یا دردسر واقعا" سریال جذابیه " این روزا به خاطر کنجکاوی مسخره ای که 3 سال پیش کرده بودم وارد ماجرایی شدم که هیچ ربطی به من نداشت ! همش به این دارم فکرمی کنم که زندگی مشترکشون به کجا کشیده می شه؟ دخترکوچولوشون ستایش چی می شه؟ اه.. ! بهتره به احساسات دیگران و خصوصیات زندگی مشترک کسی فکرنکنم چون مثه همیشه دچار اشتباه می شم.من اصلا استعداد این جورکارها رو ندارم ... آشنایی با شور جدایی با درد و نشستن در بهت فراموشی- یا غرق غرور؟ بعضیا ازم می پرسن که چرا اسم بلاگم و ریتم عشق گذاشتم واین همه اسم خوشگل ؛چرا این؟؟ می خواستم بگم که هر از چند گاهی ما با اشخاصی روبه رو میشیم که تمام اعمال و ریتم حیاتی بدن ما رو تحت تاثیر خودشون قرار میدن که من بهش میگم ریتم عشق و چون به حرفی که زدم معتقدم و شخصا" تجربه ش کردم اسم بلاگمو ریتم عشق گذاشتم پ.ن : قطارمی رود؛ تومی روی؛ تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... 13 پ.ن : مطالب این پست و که قبلا" نوشته بودم و دوست نداشتم به خاطر همین دست نوشته ی خودم و جاش گذاشتم. پ.ن : دکتر علی شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گندهتر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دوندهتر نمیشوی، سوارت میشوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند
امروزبیست وسومین برگ ازدفترتابستون هم ورق خوردو من همچنان با حسرت به گذشته روزم و بیهوده سپری میکنم ! توی این مدتی که دانشگاه بودم اصلا" حوصله ی نوشتن و نداشتم.نمی دونم چرا دیگه نمیتونم بنویسم! چقدرسخته اینکه بخوای بنویسی اما نتونی بنویسی! نمیدونم چرا اینقده سهل انگارو بی خیالم ! خیلی کارها رو آسون می تونستم انجام بدم ونتیجه مطلوب بگیرم اما انجام ندادم!چون احمق بودم وخودرای...غفلت کردم...! "کارای غلطی که انجام میدادم،شک نداشتم که درسته اما به کل نتیجه عکس میداد!! کجای کار خراب بود؟ روراست بودن من ؟ یا بی رحم بودن دیگران؟ خیلی اتفاقا توی این چند ماه افتاد؛خیلی ها دلمو شکوندن ،کارای احمقانه ای کردم که دیگه قابل جبران نیست؛ دوباره آدما اومدن و من وبا یه دنیا خاطره تنها گذاشتن!! الان بیشترازهمیشه احساس تنهایی میکنم اما...مگه میشه همه چی و فراموش کرد و بی خیال شد؟ دلم میخواد خودم و از بایدونبایدهای زندگی رها کنم! دلم میخواد فریاد بزنم”من زنده م” ؛ دلم میخواد فریاد بزنم دلتنگم ...!حسابی ریختم به هم ... چرا کسی من و نمی بینه؟چرا کسی من و نمی فهمه؟چرا کسی نمی فهمه درونم چه خبره؟ "من و نمی بینن" این فکریه که این روزها آزارم میده!! خستم...خسته ! خسته از این که هستم ! چه خوب می شد اگه ما آدما بدون رودرواسی حرفای دلمونو به همدیگه میزدیم وبه جای پیام پنهونی مخفی در پشت کلمه های به ظاهرموجه و بی منظور،روراست وبی شیله پیله ارتباط کلامی برقرار میکردیم که جای هیچ شک و شبهه ای واسه همدیگه باقی نمی ذاشتیم؛ اونجوری حداقل همه تکلیف خودشون و می دونستن و از روی حدس و گمان رفتارها هر لحظه تغییر نمیکرد ! این روزا دلم میخواد با یه نفرحرف بزنم...کسی که پیله ای نفوذناپذیر به دور خودش تنیده و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن و نمی ده،دلم میخواست اجازه می داد به روحش نزدیک بشم واحساسش ولمس کنم...دلم خیلی واسش تنگ شده؛ خیلی وقته صداشو نشنیدم؛ چندین بارگوشی و برداشتم که بهش زنگ بزنم؛sms بدم اماهر دفه جلوی خودم و احساسمو گرفتم چون حس می کنم با تلفن زدنم مزاحمش میشم؛حس می کنم با تلفن زدنم به جای نزدیک شدن بهش؛بیشتر از پیش ازش دور میشم ! " در من این جلوه ی اندوه زچیست؟ در تو این قصه ی پرهیز-که چه؟ در من این شعله ی عصیان نیاز، در تو دمسردی پاییز-که چه؟ " عقلم می گه به نفعمه از خیر دوستی و دوست داشتن...بگذرم تا همه از شر رفتارنابهنجارم راحت شن! اما ذهنم مثه کنه به فکرش چسبیده و لحظه ای آرامش خیال ندارم! اون اصلا به این چیزا اهمیتی نمیده و این منم که بی دلیل واسم مهم شده و صداش بهم آرامش می ده! همیشه آروم؛ملایم؛ متین و مرموز حرف می زنه، همیشه پرانرژی و سرحال ؛ فرهنگ فکریش هم با دیگران فرق داره !! فردا هم تولدشه... این روزا همش توخونه ام ! فروردینی هم نیستش؛رفته دانشگاه! تابستون و کارورزی داره ! حالا دیگه واقعا" توی این شهر ارواح تنها شدم ... مثه اینکه زیادی حرف بی ربط زدم؛ فکر کنم واسه امروز کافیه ! پ.ن : کیا جونم ؛عزیزم ؛ " چشمانم را به روی همه کس می بندم ،تمام نگاهم را برایت کنار میگذارم " پ.ن : در میان من و تو فاصله هاست – گاه می اندیشم – می توانی تو به لبخندی این فاصله ها را برداری پ.ن : این روزاهیچ تنوعی وجو دنداره ، نه شادی، نه هیجان و نه اتفاقی که روزمرگی دقایق کسالت بار رو از بین ببره !
میان خیال و ادراک آدمی فاصله ای است که جز اشتیاق او چیز دیگری نمی تواند آن را طی کند بهشت آنجاست ، پشت آن در ؛ در اتاق مجاور اما اما من کلید آن در را گم کرده ام یا شاید در قفل دری دیگر نهاده ام تو نابینا هستی و من گنگ و لالم! پس دست هایت را دردست های من بگذار تا یکدیگر را بهتر دریابیم ارزش آدمی به آنچه بدان می رسد نیست بلکه در آرزوی رسیدن به آن است برخی از ما همچون گوهر و برخی همچون برگ اگر سیاهی برخی از ما نبود ، سفیدی ناشنوا می ماند اگر سفیدی برخی از ما نبود ، سیاهی نابینا می ماند جبران خلیل جبران خیلی دلم گرفته....دلم می خواد یه عالمههههههههههههههه گریه کنم.... حتی حوصله ی اسمایلی هم ندارم !!
ديشب شب خيلي بدي بود.خوابم نمي برد؛تو اتاقم رو فرش دراز كشيده بودم وهمش به بچه بازيام وكاراي احمقانه ام فكر ميكردم.اعصابم از دست خودم خط خطي بود...همينجور اشك ميريختم واس ام اس ميزدم؛ سر درد عجيبي داشتم..نفسم بالا نمي اومد...داشتم خفه ميشدم. طرفاي ساعت ۴ از بس گريه كرده بودم خوابم برد؛ صبح حدود ساعت۸.۳۰ يهو از خواب بيدار شدم...يه خواب بد ديدم ...خواب ديدم كه پشمک یه سیلی محکم بهم زد و گفت:از اينجا برو؛ديگه نميخوام ببينمت؛حالم ازت بهم ميخوره!!! بعد دستم و گرفت من و برد يه جايي كه شبيه به كوير يا بيابون بود!خيلي ترسيده بودم وميلرزيدم اما اون فقط به من ميخنديد ولذت ميبرد!دستشو گرفتم وعاجزانه التماس كردم كه من واينجا تنها نذار؛من و با خودت ببر اما عاري از هر گونه احساسي دستمو پس زد و دور شد...هر چي داد ميزدم كسي كمكم نميكرد..هيشكي نبود كه منو از اون بيابون وحشتناك نجات بده... دوباره موبايلم و گرفتم و شروع كردم به اس ام اس زدن...فكر مي كردم با گذشت زمان همه چي درست ميشه اما هر ثانيه كه ميگذره وضع بدتر ميشه ! اي كاش از اول راستشو بهش گفته بودم... به خدا سخت پشيمونم...ميخوام همه چي و درست كنم...اما...! ناهار هم نخوردم...اشتها نداشتم...! به اين ميگن بي اشتهايي عصبي !!! نميدونم چرا مدتيه از خدا و نماز و...غافل شدم؟!!!! من چه مرگمه !!!چيزي كه اين روزا خيلي بهش نياز دارم خلوت و راز و نياز با خداست...نبايد ازش غافل بشم... (ياد آريد) روزي را كه خدا همه شما را به عرصه محشر (براي حساب) جمع ميگرداند و آن روز؛ روز احساس خسارت و پشيماني(بدكاران) است. [ تغابن آيه۹] الآن داشتم فكر ميكردم چقدر خوبه آدم كسي رو داشته باشه كه بتونه حرفهايي رو كه در اعماق وجودش تلنبار شده رو بگه تا سبك بشه؛ حرف هايي كه مال خودشه و هيشكي جز خودش و خدا از اون خبر نداره... ولي من دارم از دستش ميدم... بي توجهي به محيط نوعي اعتراضه... تو هم اول از اين روش استفاده كردي اما من خنگ نفهميدم !! اي كاش ميتونستم كشفت كنم ! مگه براي هر خيري؛ اجري و براي هر شري مجازاتي تعيين نشده؟؟ من حاضرم تاوان تعجيل كودكانه ام و بپذيرم...اما نه اينجوري..! نه با ترك كردن !... اين راهش نيست ! حتما" يه راهي واسه جبران يا تعديل اشتباه وجود داره.. من و ترك نكن! كمكم كن...! من مي ترسيدم كه حقيقت و بگم... مي ترسيدم از دستت بدم غافل از اينكه ترس از شكست ؛شكست مياره... اين دل لعنتي من، حسرت زده و پشيمون به گذشته پر ميكشه...گذشته اي كه همش خاطره ست... من با اين دل شكسته و رنجور چيكار كنم؟ پ.ن : اي كاش مي دونستم فردا چي پيش مياد تا امروز رو اونجوري كه لايق فرداست بسازم پ.ن : روت و از من برنگردون؛ مي دونم كه تمنام بيهوده ست اما بدون كه بعد از خدا ؛ تنها اميدم تو هستي پشمک جونم SaNi ChoKh SoYRaM ديشب براي خودم چقدر عاشقانه گريستم دلتنگ مثل هميشه در سكوت خانه گريستم تنديس بغض دلم شكست زخم هاي تنم شكفت از بس كه مبهم و بي نشان در اين كرانه گريستم ديشب شبيه كسي ميان آن دقايق آخرين از كوچه هاي غريب تا مسير خانه گريستم
|
About![]()
Since youre gone, there is an lonely heart Archivesمرداد 1388تیر 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 بهمن 1386 آبان 1386 تیر 1386 Links
عاشقانه ها*^^*تک سوار عاشق |